X
تبلیغات
اشک خدا "دست نوشته های کرجی یال"

اشک خدا "دست نوشته های کرجی یال"
خداوندا تو می دانی که من دلواپس فردای خود هستم مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوهارا 
بر در لطف تو ای مولا پناه آورده ام
من گدایم رو به دربار تو شاه آورده ام
رو سفیدم کن به دنیا و به عقبی ای شها
که به دربار تو من روی سیاه آورده ام



السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

سلام امام رئوفم.دنیا سیاه پوش عزای شما و جد بزرگوارتون و سبط اکبر شده.خیل عظیم جمعیت پناه آوردن به حرم شما.وقتی از صفحه تلویزیون حرم شما و اون همه زائرو میبینم آه حسرت میکشم که کاش منم اونجا بودم.با اینکه تنها سه هفته است از پیش شما اومدم ولی شدید دلتنگتونم.دلمو جا گذاشتم کنار سقا خونه و اومدم.خودتون شاهد بودید روزی که همه وجودمو گره زدم به پنجره فولاد و ازتون خواستم که دلمو بگیریدو به نام خودتون بزنید دلم همونجا جاموند.وقتی داشتم برمیگشتم به این شهر پر از گناه،به روزمرگیهام،همه دلمو غصه پر کرده بود که بدون حریم حرم شما زندگی خیلی سخته.حالا هم همه امیدم به اینه که بازم زودتر بیام پابوستون.دلم واسه صفای حرمتون تنگه.دلم واسه سرو صدای زائراتون که تلاش میکنن دستشون به شبکه های ضریح مبارکتون برسه تنگه.ولی چقدر قشنگ اینبار بهم اجازه دادید دستم برسه به شبکه های ضریحتون.وقتی خادمای باصفاتون داشتن حرمو اب و جارو میکردن منم تونستم وجودمو بچسبونم به شبکه های مبارکتون.دلم تنگه واسه خادماتون،دلم تنگه واسه بوی اسپندی که وقت نماز خادماتون دود میکردنو توی حیاطا و صحنا بوش میپیچید.دلم تنگه واسه شما.واسه رئوفترین بنده ی پاک خدا.دلم تنگه واسه اینکه بیامو یه نگاه بهم کنید آقا.فقط یه نگاه. که خدارو شاهد میگیرم فقط با یک نگاهتون همه زندگیم نه که دنیا و آخرتم زیرو رو میشه.کاش منو بخرید.
امام رضای خوبم عاشقانه دوستتون دارم

آقاجون !!!!!!

با اینکه رو سیاهم، با این همه گناهم...مشتاق یک نگاهم....مولای من نگاهی..........
[ چهارشنبه یازدهم دی 1392 ] [ 13:18 ] [ girlsea ]
گاهی وقتا انقدر دلتنگ میشی که حس میکنی دیگه جات تو این دنیا نیست

گاهی صدای سکوتت انقدر بلنده که گوش همه رو کر میکنه

گاهی صدای فریادت انقدر آرومه که هیچکس صدای فریادتو نمیشنوه

گاهی وقتا اگه یکی بیاد سینه اتو بشکافه صدای ناله ی دلت همه ی دنیارو به گریه می ندازه

گاهی انقدر با خدا حرف میزنی و صدایی از طرف اون نمیشنوی که....

انگار خدا میخواد بگه بسه دیگه چقدر حرف میزنی...اه...خستم کردی...

ناخودآگاه شرمنده میشی و محکم میزنی تو دهنت و سرتو میندازی پایین و میگی باشه

باشه دیگه با توهم حرف نیمزنم..اصلا دیگه غلط کنم حرف بزنم!

گاهی وقتا دلت از همه میگیره.حتی خدایی که عاشقشی!

گاهی وقتا دیگه نمیتونی بری جلو،دیگه نمیتونی وایستی،دیگه نمیتونی بشینی،نمیتونی هیچ کاری کنی

گاهی وقتا مثل یه مرده میشی ...فقط بدنت حرکت میکنه

گاهی وقتا...............................بدجور کم میاری

میخوام بگم مدتیه گاهی وقتای بعضیا شده همیشه های زندگیه من

[ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 ] [ 18:13 ] [ girlsea ]

بعد از ماه ها اومدم.راستش به اصرار یکی از دوستام اومدم که به روز بشم.اولش انگیزه نداشتم.ولی الان که دارم مینویسم یه جورایی میبینم خوبه آدم تو دنیایی حرفاشو بزنه که نه کسی میبینتش نه کسی میشناسدش.فقط حرفتو میشنون و میرن و فراموش میکنن.وقتی وارد دنیای مجازی میشی و حرفاتو به یه عده آدم ناشناس میگی حسنش به اینه که بعد ها نمک نمیشن رو زخمت، یا استخونی تو گلوت،یا خاری توی چشمت.حرفاتو میشنون و میرن.

امروز پر از بغضم.بغضی که هرچی با اشکام میشورمش بازم تموم نمیشه.خسته ام.از خودم.به یه جایی رسیدم که گیر کردم.سخته آدم با خودش درگیر باشه..وقتی یکی باشه غیر از خودت بلاخره اگه نتونستی حلش کنی رهاش میکنی ولی آدم که نمی تونه خودشو رها کنه.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ماه رمضون اومد ولی هیچ توشه ای جمع نکردم.استادم می گفت اگه ماه شعبانو خوب درک کنی اونوقته که ماه رمضونت ماه رمضون میشه.ولی ماه رمضون من ماه رمضون نمیشه.وقتی مدام از اصل خودت دور باشی وقتی پر از گناه باشی وقتی با گناهت سیلی بزنی تو صورت مولات چجوری ماه رمضونت ماه رمضون میشه؟نمیدونم تا کی باید بزنیم رو پامونو بگیم اللهم عجل لولیک الفرج بعد با همین پا بریم سمت گناه؟توبه بر لب،سبحه بر کف،دل پر از شوق گناه...معصیت را خنده می آید ز استغفار ما!!!خودمو میگم.تا کی میخوام ادامه بدم؟خسته ام از خودم که هرچی میرم از امام زمانم دورتر میشم.خسته ام از خودم که هرکاری میکنم رضایت مولامو بدست بیارم بدتر با کارام خرابترش میکنم.خسته ام از خودم که به جای اینکه بوی ناب بچه شیعه بدم بوی تعفن گناه میدم.خسته ام از خودم که آقا رو هم از خودم خسته کردم.اسم شیعه رو یدک میکشم ولی دریغ از شیعگی...

 ما در کو چه های زمانه برای امام غریبمان سیلی که هیچ...غصه هم نخورده ایم!!!!!!!!غصه خوردن پیشکشم.غصه ندم هنر کردم.ای کاش این ماه رمضونی لایق بشم.لایق وصل یار!!!!!


[ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 ] [ 0:8 ] [ girlsea ]

 این پست یکی از دوستامونه لینک وبلاگشو میذارم

http://mahdiyar85.mihanblog.com/post/19

هر کس میتونه تو وبلاگش یا به هر طریقی این پوسترو نشر بده

[ یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ] [ 21:59 ] [ girlsea ]
فردا شب،شب قدره،شب نوشتن سرنوشت ما...تو این یکسال گذشته اتفاقات خوب و بد زیاد افتاد،شکر خدا که حتی اتفاقات بدم به خیر گذشت،امسال دیگه دلم نمیخواد واسه خودم و دنیام و جونم و مالم دعا کنم،من که نمی دونم خیر خدا تو چیه،همون بهتر که بسپارم به دست صاحبم تا خودش خیر دنیا و آخرتمو از خدا بگیره...بیاید امسال فقط واسه صاحبمون دعا کنیم.دعا کنیم خدا امسال و سال ظهور مولا قرار بده.بیاد و مارو ازین همه بدبختی و فساد و بی بندو باری و نکبت نجات بده.بیاد تا ماه رمضونمون رنگ و بو بگیره،برکت بگیره.بیاد تا طعم بهشت رو بچشیم..........

اللهم عجل لولیک الفرج

واسه دیگرانم دعا کنیم،مخصوصا جوونای بیکاری که ناامید شدن و انگیزه واسه زندگی ندارن.واسه جوونایی که اسیر اعتیاد و شهوت و بدبختی شدن!!!!!!!!! واسه دخترایی که عفت و گذاشتن کنار،واسه مادرای آینده......

خداوندا بگردان چون بهاران حال من را،سوی آن حالی که می دانی

خدایا!کاسه ی تقدیر آوردم،و نجوا گونه قاشق میزنم تا صبح

عطا کن قسمت من را تو بهروزی

به قدر ظرف من،نه...قدر مهر چون تو معبودی

کریما!روزی ام را عاشقی فرما

خدایا!قطره ی اشکی عطایم کن،ببارم گاه گاهی رو به درگاهی

خدایا!سال های رفته ام ، رفتند

مرا اینک،تو سال و لحظه های با سعادت، هدیه ام فرما

به من آرامشی، مهری ،عنایت کن

یقینی مرحمت فرما ... بفهمم "تا خدا" یک "یا خدا " باقی است

و روحی...تا به پرواز آورد این جسم خاکی را

خدایا! باور افسردگان را ،چون بهاران زندگانی ده

و روح خستگان را هم ، خروشی جاودانی ده

کویر قلب تنهایان، به مهری آبیاری کن

به کوی بی کسان ،یک مهربانی، آشنایی را،تو راهی کن

هر آنکس را که با هجر عزیزی امتحان کردی

به یاد خاطراتش، عاشقانه زندگی کردن ،تلافی کن

بکوبان با سرانگشتان مهری، کوبه درهای غربت را

بسوزان ریشه های سرد نفرت را

حبیبا! این سال مارا،سال نورو عاشقی فرما

بزرگا! زندگی کردن نشانم ده

و راه و رسم دل دادن،ستاندن، پیش پایم نه

به کامم لذت با هم نشستن،مهر ورزیدن عنایت کن

فهیم ارزش هر لحظه ام گردان

بدانم خنده در آیینه بس ،بس زیباست

بفهمم بغض در آدینه دست ماست

بخوانم با قناری ها،خدا اینجاست

بجویم من خدایم،چون که حق زیباست

خدایا!باور تغییر را،این کیمیا درس بهاران را

در اعماق قلوب یخ زده،گرم و شکوفا کن

تو خار هر کدورت را به گلبرگ گذشتی، بی اثر گردان

چکاوک را تو یاری کن ، به آوازی دل همسایه مان را شاد گرداند

خدایا! مارا بفهمان زندگی بی عشق نازیباست

که قدر لحظه ها در لحظا نا پیداست...........

پ.ن:

شهادت مظلومه ی حضرت علی (ع) تسلیت باد

التماس دعا



[ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 ] [ 23:56 ] [ girlsea ]


از عرش صدای ربنا می آید

                                                   آوای خوش خدا خدا می آید

سلام ...دیر اومدم ولی هنوز 14 روز دیگه مونده.این روزا و شبا نفسامونم نفس شده.انگار حتی تو بازدم هم اکسیژن پس میدیم،انگاری هوا تمیز شده....نه هوا و آسمون و زمین همون هوا و آسمون و زمینه،این ماییم که عوض شدیم...خداکنه تو این ماه رمضونی حسابی خودمونو بسازیم و آماده بشیم واسه اومدن یار قدیمی.حیفه صدای ربنارو بدون اون عزیز شنیدن،حیفه دعای سحرو بدون آقا خوندن.همه ی طعم حلیم و شله زرد سر سفره ی افطار اینه که بدونی مهدی فاطمه هست و با خیال راحت قاشق بزنی تو کاسه ی حلیم..........ای کاش بیاد و سال دیگه با وجود پر مهر خودش ماه رمضونمون برکت بگیره..........اللهم عجل لولیک الفرج

                                        

التماس دعا


[ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 ] [ 0:46 ] [ girlsea ]
 

 کودکانش را یکایک بوسید: حسن هفت ساله، حسین شش ساله، زینب پنج ساله وام کلثوم سه ساله. و اینک لحظه وداع با علی چه دشوار است. اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر! فرستاد"اُم رافع" بیاید، وی خدمتکار پیغمبر بود. از او خواست که::

ای کنیز خدا، بر من آب بریز تا خود را شستشو دهم

با دقت و آرامش شگفتی غسل کرد و سپس جامه‌های نوی را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود پوشید، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او می‌رود. به اُم رافع گفت:

بستر مرا در وسط اطاق بگستران.

آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند. لحظه‌ای گذشت و لحظاتی ...ناگهان از خانه شیون برخاست. پلک‌هایش را فرو بست و چشمهایش را به روی محبوبش که در انتظار او بود گشود. شمعی از آتش و رنج، در خانه علی خاموش شد.

و علی تنها ماند با کودکانش. از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند، گورش را کسی نشناسد، آن دو شیخ از جنازه‌اش تشییع نکنند. و علی چنین کرد. اما کسی نمی‌داند که چگونه؟ و هنوز نمی‌داند کجا؟ در خانه‌اش؟ یا در بقیع؟ معلوم نیست. آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب بر گور فاطمه. مدینه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته‌اند.......

هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهره نگاران، پیکره سازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندیهای اعجازگر کرده‌اند. اما مجموعه گفته‌ها و اندیشه‌ها و کوشش‌ها و هنرمندی‌های همه در طول این قرنهای بسیار، به اندازه این یک کلمه نتوانسته‌اند عظمت‌های مریم را باز گویند که:

"مریم مادر عیسی است".

و من خواستم با چنین شیوه‌ای از فاطمه بگویم، باز درماندم

خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه دختر محمدۖ است دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه همسر علی است دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسنین است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که: فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه ، فاطمه است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

السلام علیک یا فاطمه الزهرا

شهادت بانوی دوعالم تسلیت باد 

[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 22:26 ] [ girlsea ]
بسم الله الرحمن الرحیم

یکشنبه 6 آذر 1390 ه.ش و اول محرم 1433 ه.ق در همایش نقش کلیدی ایران در بیداری اسلامی در دانشگاه آزاد اسلامی رشت استاد علی اکبر رائفی پور راز خود را فاش کرد...


چرا استاد رائفی پور از سخنرانی درباره ی فراماسونری یا همان Freemasonry شروع کرد؟
این سوالی ست که اکثر منتقدین استاد رائفی پور یا حتی مخربین نیز مطرح می کنند...
استاد راز خود را فاش کرد و این متن زیر از روی سخنرانی (تقریبا) پیاده شده است...
حدود سال 84 ما جریانی را در غرب رصد کردیم علی الخصوص در امریکا موسوم به جریان آقای دیوید آیک( David Icke) که ظاهراً یک پژوهشگر بودند که در زمینه ی صهیونیسم،ایلومناتی،فراماسونری تحقیقات داشتند و افرادی تحت تأثیر ایشون شروع به مستند ساختن کردند...طرف اول یه خرده درست به نظر می رسید ولی کسی که اهل فن بودفقط کافی بود یک ربع به فیلم هاش نگاه کنه تا بفهمه چه فتنه ای در کاره ،شیطنت قطعاً وجود داره...
اون موقع من اومدم سریع یه رصدی داخل کشور کردم دیدم
بله یکی دو تا وبلاگ در مورد فراماسونری دارن مطلب می نویسن که یکیش وبلاگ اسلام حقیقی بود، جریان دیوید آیک بشدت مشکوک بود و این آدم شروع کرده بود یک سری پرونده های سوخته ی جریان ایلومناتی و...لو دادن و از قلل اون یه سری مزخرفات رو هم می چسبوند به جریان و اصل نتیجه ای که میگرفت این بود که :
1- دید گاه دیوید آیک :تفکر مصر باستان در ساخت دین یهود نقش اساسی داشته و اساس یهودیت رو مصر باستان به وجود آورده استاد رائفی پور:این حرف غلط محضه...یهودیت ساخت مصر باستان نیست یهودیت یک دین الهی ست اما تفکرات خاخام ها که تحت تأثیر مصر و کابالا بودند بر یهودیت اثر گذاشته و یک جریان انحرافی رو بوجود آورد که نهایتا اون جریان پیروز شد...{نگارنده :منظور صهیونیسم است}
اما اینکه یهودیت از بیخ و بنیان ساخته ی مصر باستان باشه مزخرفه...
2- دیدگاه دیوید آیک :مصر بر یهودیت اثر داشت ،یهودیت مسیحیت را ساخت استاد رائفی پور:یعنی حضرت مسیح (ع) هم عملاً پَــــر!!!
3- دیدگاه دیوید آیک :اسلام رو هم این دو تا به وجود آوردن یعنی یهودیت و مسیحیت ...


استاد رائفی پور: خب شما می بینی این فرد با لو دادن 5 ، 6 تا نماد درپیت و پیش و پا افتاده و سه چهار تا پرونده ای که لاجرم باز میشد...( اینارو داشت باز میکرد )یه مشت از حق میگرفت و یه مشت از باطل می گرفت قاطی میکرد میداد به خورد شما و شما قدرت تشخیص اینو نداشتی چون نه از مصر باستان مطلبی میدونی نه از دین یهودیت چیزی میدونی ونه از دین مسیحیت و نه متاسفانه از گوشه ای از دین اسلام...
مثلا این فرد با توجه به اینکه در آخر دعاهای یهودیت گفته میشه آمِن می گفت این از همون خدای آمون در مصر باستان گرفته شده و مسیحی ها هم میگن آمِن و مسلمان ها هم میگن آمین پس همه ی اینا برمیگرده به مصر باستان...
نه بابا بحث ریشه شناسی و ترمینولوژی کلمات ماجراها داره...

برای کسی که که زبان شناسی میدونه این مباحث به جوک شبیهه...
خب ما باید چکار میکردیم؟در این شکی نداشتم و می دونستم که هر چیزی به فاصله ی نهایتا 2 یا 3 سال وارد کشور ما میشه اگر وارد کشور ما میشد با توجه به اینکه جمعیت غالب کشور ما جوانه و جوان هم هیجان طلب مخصوصاً احساسات بر جوان غالبه و شور و هیجان داره باعث خروج از دین میشه و گفتیم چکار کنیم؟گفتیم عیبی نداره اون تکه هایی که راست میگه رو جدا میکنیم و اون تکه هایی که مزخرف گفته رو جلوش دیوار بتنی میذاریم...آیه قرآن میاریم،حدیث میاریم،خودمون اثباتش میکنیم{نگارنده:اشاره به مفهوم مقاومت در دین اسلام ونهراسیدن از توطئه های دشمنان}
در مجموع( خدا رو گواه میگیرم ) یه ربع تا نیم ساعت از فیلم دیوید آیک رو نگاه نکردم
بچه ها به ما میگفتن فیلم دیوید آیک رو بیاریم ببینیم گفتم نه...چون نمیخواستم تحت تأثیر روش پژوهشی این آدم قرار بگیرم ...شروع کردم از مصر باستان پژوهش کردن...
در مورد ادیان بحمدالله اطلاعاتم خیلی خوب بود چون از دوران دبیرستان به تحقیق در این مباحث علاقه داشتم...
به وبلاگ اسلام حقیقی مدام پیام میدادم که این بیاد جواب بده به خود وبلاگ اسلام حقیقی هم مشکوک بودم که این داره این جریان رو لو میده اما حرفهاش حرف درستی بود یعنی اسلامی بود و مثل دیوید آیک نبود...تا اینکه خودش با من تماس گرفت یعنی من شماره گذاشتم اون زنگ زد و یکی دو ساعت با هم صحبت کردیم دیدم نه ایشون انسان بسیار شریفی هست و ایشون داره در این حوزه کار میکنه فلذا تصمیم رفتیم بیایم این جریان رو مطرح کنیم اینکه حجم مطالب همیشه زیاد بود و زمان کم می آوردیم ترس از اون طرف جریان داشتیم که ما باید سریع مطلبو تموم کنیم اگر نگفتیم و اون بابا بلند شه بیاد دیگه بیچاره ایم...
اما دیگه الان هرچه فیلم دیوید آیک هست برید نگاه کنید چون دیگه مردم اوستا شدن...
پیش بینی مون هم کاملا درست از آب در اومد
یعنی 2 سال نگذشت که مستند های اون طرفی شروع کردن به اومدن داخل کشور ....مستندهای آقای عبدالله هاشم،مستند 52 قسمتی Arrivals (من نمیگم بده یا فلانه اما ایرادهای جدی داره...)
دانشگاه امیرکبیر هم نقدش کردیم

منتها بحث دیگر اینجاست که خود آقای عبدالله هاشم 90 درصد مستند هاش مواد خامش مال آقای دیوید آیک هست...

من این روز رو می دیدم که به یک باره آقای عبدالله هاشم شروع کرد احادیثی رو کردن که سید یمانی فرزند امام زمانه!!!

بعد گفت سید یمانی همین الان ظهور کرده تو عراقه...

سیداحمد الیمانی یک آدم نوچه ی صهیونیست ها که انداختنش جلوی جریان ظهور رو تو خاورمیانه بگیره این آدم همه رو جلب خودش کرده تنها کشوری که تحت تأثیر اینها قرار نگرفت فقط ایران بود ....در تمام کشورهای اسلامی...میدونید چرا؟ چون جریان رو بومی شناخت از خودی شناخت از عبدالله هاشم یاد نگرفت که عبدالله هاشم غش کرد اون طرف اینم این طرف غش کنه...الان متاسفانه 50 ،60 درصد جوونهای عرب که مسئله ی صهیونیسم رو پیگیری میکنند رفتن طرفدار احمدالیمانی شدن یعنی خیلی قشنگ زمین بازی طراحی کردن کشیدند انداختند اون طرف

متاسفانه در صدا و سیمای ما درباره ی عبدالله هاشم برنامه مستند تهیه شد و در یه برنامه ی زنده آوردن و...
اون موقع من داد می زدم خداشاهده...اما الان میگم همه ی سی دی های عبدالله هاشم رو میخواید نگاه کنید برید نگاه کنید...چرا؟چون دیگه قدرت تحلیل دارید...چون دیگه اوستا شدید میدونید...
دلیل اینکه تو این فضا (فراماسونری) وارد شدیم این بود...امروز رو می دیدم...
اگر شما جریان فراماسونری رو بومی نمی شناختین از چی می شناختین؟از سریال Arrivals ؟؟
یا از 13 راز ماسونی عبدالله هاشم می شناختین و امروز عبدالله هاشم برای شما می شد یک راس یک گذاره برای تشخیص...فلذا شما رو که خبر نداشتین می برد به قهقرا....بحث حوزه ی صهیونیسم جدیه بچه بازی نیست...اینا وقتی وارد بشن برای ریز ریز کارهاشون برنامه دارن...فلذا وقتی دیدم که الحمدالله جریان رو که تونستیم انجام بدیم و نمره ای که به خودمون میدم از صد،ده هزاره...جدی میگم ...من یک صدم اینم فکر نمی کردم نتیجه بگیریم...
لطف خدا شامل حال ما شد و صد برابر نتیجه گرفتیم...

این متن حدود ده دقیقه از سخنرانی در دانشگاه آزاد اسلامی رشت بود که استاد تاکید کردند این پیام به همه رسانده شود
دوستان استاد تاکید کردند این مطالب منتشر شود لطفا برای رفع بسیاری از شبهات در انتشار این مطلب همکاری کنید.
[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 11:8 ] [ girlsea ]
 

                                  این شبها چشم های من خسته است.....

                                  گاهی اشک...گاهی انتظار...

                                 این سهم چشمان من است!!!

 

پ.ن: اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است......

پ.ن۲:من هنوز نمی تونم واسه کسی کامنت بذارم.از سیستم دانشگاه وکافی نت و چندتا مرورگر دیگه هم استفاده کردم ولی رمز و باز نمیکنه...کسی نمیدونه چرا؟

[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 10:12 ] [ girlsea ]

 

۶ روز دیگه مونده...دلم به تب و تاب افتاده.باور کردنش واسم مشکله.یعنی ممکنه.همه میگن شده.میگن باید بارتو ببندی.ولی من!!!!!!!!!!!!!! هنوز باور نمی کنم، چي شد كه يه دفعه اي منو قبول كرد؟خيلي يه دفعه اي شد،باورم نميشه دعاهام مستجاب شده،آخه من كجا كربلا كجا؟!!!من كجا كف العباس كجا؟!!!من كجا تله زينبيه كجا؟!!!من كجا بين الحرمين كجااااااااا؟!!!!يه دفعه زنگ زدن و گفتن بيا!!!گفتن امام حسين طلبيده ات....من...با اين بار گناه... با روي سياه....منو طلبيد...منو قبول كرد....اي كاش برم پاك بشم.برم و آدم بشم،برم و حسيني بشم!!!!

دارم از خوشحالی میییمیییرم

پ.ن:

     خدايا!اگر لايق بهشت هستم به جاي بهشت كربلا نصيبم كن تا نربت پاك حسين(ع)را در آغوش گيرم.

پ.ن۲:

      نايب الزياره همه ي دوستاي خوبم هستم.

پ.ن۳:

     ۳روز پیش تولد وبلاگم بود...وبم یکساله شد...

    اولین پستی که تو وبم گذاشتم واسه امام حسین بود.امروزم واسه اونه.

  پ.ن۴:

   دوستايي كه واسم كامنت گذاشتن ازشون ممنونم،به همتون سر زدم ولي نمي دونم مشكل از چيه كه نميتونم واستون كامنت بذارم.دوستاني هم كه ازم خواستن لينكشونو بذارم تو وبم گذاشتم.

[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 9:58 ] [ girlsea ]
                                 عاشقان کم کم به شورو التهاب افتاده اند

                                 بهر احیای محرم در شتاب افتاده اند

                                 مجمرو اسپندو بیرق را فراهم کرده اند

                                 فکر چای روضه و قندو گلاب افتاده اند

                                 این فرا خوان محرم مرز ها را هم شکست

                                 ارمنی ها در پی اجرو ثواب افتاده اند

امشب شب اول محرمه.چه شورو حالی به پاست.همه لباس مشکیا رو پوشیدن.جوونا دارن دسته های سینه زنی و زنجیر زنیو آماده میکنن.وای که عاشق این شورو حالم.عاشق بوی اون اسپندی که جلو دسته های عزاداری دود میکنن.شیرو شربتای نذری...قیمه ی ظهر عاشورا!!!!!!!!!!                                        

چه شورو حالیه وقتی لباس مشکی پوشیدی و میخوای بری هیئت .چقدر سبک میشی وقتی از هیئت میای بیرون.حس پرواز داری!!!!!!!!!!!!!

 دوست دارم این  بودن های بامعنارو...........

  بچه ها تو این شور زیبای حسینی من حقیرم دعا کنید.

[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 22:52 ] [ girlsea ]
سلام الان تو سایت دانشگاه نشستم.یه مهمون عزیز کنارمه . امروز افتخار دادن و با من اومدن دانشگاه که من تنها نباشم...لحظه ی قشنگیه وقتی اینجاست و کنارمه لحظه هایی که نیست کمبود حضورشو کاملا احساس میکنم...بارها شده خدارو شکر کردم که این عزیزو بهم داده.آخه خیلی مهربونه...خیلی خوبو دوست داشتنیه.الانم بهش گفتم تو نگاه نکن نمیتونم بنویسم.سرشو گذاشته رو میز که نخونه اینارو...میخوام به خاطر وجودش یه شعر واسش بنویسم...

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود

چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود

نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام میکشد ،مرا به اوج میبرد،مرا به دام میکشد

نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب میشود

تو آمدی ز دورها و دورها،ز سرزمین عطرهاو نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی ،ز عاج ها ز ابر ها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من،ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره می کشانیم،فراتر از ستاره مینشانیم

نگاه کن من از ستاره سوختم،لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل،ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش ازین زمین ما، به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره میرسد صدای تو....

صدای بال برفی فرشتگان!!!!!!

نگاه کن که من کجا رسیده ام..........

به کهکشان به بیکران به جاودان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عاشق این شعر فروغم....تقدیمش میکنم به عزیزی که کنارم نشسته.

صبا جون دوستت دارم . اين شعرو تقديمت ميكنم به ياد لحظه هايي كه باهم ميخونيمش

[ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 13:1 ] [ girlsea ]
ته یه کوچه ی بن بست بین یه ضرب در گیر کردم...نه راه پس دارم نه راه پیش.نمیدونم...گیجم....باید تصمیم بگیرم.میترسم.به شدت میترسم.همه چیزو به خدا سپردم ولی یه دلهره مثل خوره جونمو میخوره....نمیدونم تا به حال واستون پیش اومده از پر کاری و مشغله ی زیاد بیکار بشی و وقتتو به بطالت بگذرونی؟من الان اینجوری شدم.هزارو یک کار ریخته رو سرم که باید همشو به بهترین نحو ممکن انجام بدم ولی گیج شدم انقدر ذهنم مشغوله که توانایی یه برنامه ریزی درست و حسابی رو نداره....دلم میخواد چند روزی برم یه جای دور...جایی که هیچ کس نباشه،من باشم،خدا باشه،دریا باشه،جنگل باشه،یه مهتاب کاملم تو آسمون باشه.برم که خودمو پیدا کنم..ببینم از زندگی چی میخوام...چرا انقدر گیج میزنم...منی که واسه همه ی دوستام مشاور خوبی بودم حالا به خودم که رسیدم نمیتونم یه تصمیم بگیرم...خسته ام از این دغدغه های بی نتیجه.....ای کاش میتونستم خداوار به همه ی مسائل و همه ی آدما و همه ی چیزایی که دورم و گرفته نگاه کنم...ای کاش یکی بود که دردمو بفهمه...ببینه آخه حرف من چیه...درکم کنه...راهنماییم کنه...

ای خدا کمکم کن..................................................................................................

خدایا!!!!!!!!!!!

با آزمونی رویارو هستم،بگذار با ایمان به آنکه پرسشگر تویی،همانگونه که پاسخگو تویی،با آن روبرو شوم...من بسیار نادانم،اما دانش تو بیکران است!!!!!!!!!!

خدایا!!!!!!!!

چه چیز هست که تو ندانی؟ من در این میان تماشاگری بیش نیستم،بگذار از نمایش لذت ببرم،خدایا همه چیز طبق خواست تو تحقق می یابد،پس چرا باید نگران و پریشان باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


واسم دعا کنید....

[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 16:18 ] [ girlsea ]

خدایا

چنان نزدیکی که نمی توانم ببینمت...

صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید،اما من آن را نمی شنوم....

مرا به اعماق درونم ببر تا شکوه بی پرده ی جمال تو را بشنوم.

مرا بیاموز پیوسته تورا بجویم و همواره به عنوانه یگانه پناهگاهم به تو رو کنم....


پ.ن1: از "خوب" به "بد" رفتن به فاصله ی لذت پریدن از یک نهر باریک است،اما برای برگشتن باید از اقیانوس گذشت...

پ.ن2: از همه ی دوستای خوبم که تو این مدت بهم سر زدن و با نظرات خوبشون همراهیم کردن ممنونم ویه عذر خواهی که نتونستم بهتون سر بزنم.

[ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ] [ 17:1 ] [ girlsea ]
                                

می آیی و کائنات به تو سلام میکند.

عطر آرام تو که از افق لبریز میشود جهان در دامنه زلال روح تو به نماز می ایستد.

آفتاب در پیشانی تو شدت می گیرد.تمام میوه های درختان شاداب می شوند و برگ های سبز برای تو

شعر می خوانند.گل های سرخ از لبخندهای بی مضایقه تو جان می گیرند و همه رودها به شوق عطر تو

به دریا می ریزند.

همه نام تورا می دانند.همه تورا می شناسند.تو شبیه ترین شکوفه های ازل به پیامبری.نام تو در خون همه

گلبرگ های زیبا جریان دارد.همه عطرها از مهربانی تو سرچشمه می گیرند.تو مسافر تمام قلب هایی هستی که

پرنده هارا دوست دارند.امشب به یمن آمدنت تمام آینه ها قد میکشند.

با آمدنت عشق به مهمانی خانه های فراموش شده میرود و سقف خانه ها ستاره پوش میشوند.

یا بن الحسن روزی هزار بار دلت را شکسته ام

بی خود به انتظار وصالت نشسته ام

هر بار این تویی که رسیدی و در زدی

هر بار این منم که در خانه بسته ام

هر جمعه قول می دهم آدم شوم ولی

هم عهد خویش هم دلتان شکسته ام

پ.ن:

        روزی خواهند نوشت :پروژه حرم مطهر حضرت زهرا(س)

        کارفرما:قائم آل محمد

        پیمانکار:شرکت ۳۱۳ و یاوران

       مساحت:وسعت دل تمام عاشقان

      برای تعجیل در شروعش صلوات 

[ یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ] [ 22:6 ] [ girlsea ]
 

   

         

 

 

فصل نیایش فرا می رسد...

ماه رجب اولین ماه این فصل است.رجب ماه سلوک و زدودن زنگارهای شیطانی از آیینه دل است.

ماه طلوع ولایت و برافروختن چراغ معرفت در شبستان وجود است.ماه رجب ماه اعتکاف و معتکف

 است و عاکفان کوی دوست با حضور در صحن و سرای خانه دوست پله های کمال و تقرب به دوست

را می پیمایند.ایام البیض زمان عرشی شدن فرشیان است اعتکاف با همه فضیلتش زن و مرد را

به خود می خواند.سفره ای از مغفرت و بخشش الهی گسترده شده و معتکف با صیقل دادن

روح و روان زنگار از دل می زداید و آماده ضیافت بزرگ می شود.

اعتکاف عبادتی است به مثابه حج و عمره.

دوست خوبم در این میهمانی پر فیض با دعای خیرت ما را دعوت به خوبی ها کن.

پ.ن ۱:

         خدایا:اخلاص ! اخلاص !

         و می دانم !ای خدا !میدانم که برای عشق زیستن و برای زیبایی و خیر مطلق بودن

         چگونه آدمی را به مطلق میبرد چگونه اخلاص این وجود نسبی را این موجود حقیری

         را که مجموعه ای از احتاج هاست و ضعف ها  و انتظارها ! مطلق می کند...

            خالص شدن برای او...به روی او....

 پ.ن ۲:

                پدرم!
                ای الگوی کردار نیک
                      وای زردشت من به پاکی اتش میستایمت
             
   پدرم!
                ای خاطره ساز خاطرم
                      وای اتشکده من، به صفایی نور میجویمت
               
  پدرم !
                 ای روح القدس من 
                       وای رمز وجودی وجود من
                                   بسان عیسی با نخست سخنم میگویمت
                                                 که مولای منـــــی 
                                                تو اول و انتهای منی

                                                                   "پدرم روزت مبارک"

پ.ن ۳

                من شیفته ی علی شدم شیدا نیز 

                پنهان همه جا گفته ام و پیدا نیز

                این پایه مرا بس است و بالاترازین

                امروز طلب نمی کنم فردا نیز

                                                                 "میلادش مبارک" 

پ.ن ۴

        میلاد با سعادت شهید شش ماهه کربلا رو به همتون تبریک میگم.

      از همه دوستای خوبم که با کامنتاشون شرمنده ام میکنن تشکر میکنم ایشالا بلاگفا که مشکلش

      حل شد از خجالتتون درمیام تو این روزای پر فیض با دعاهاتون به یادم باشید.

                                           "التماس دعا"

[ یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 ] [ 16:25 ] [ girlsea ]
سلام

این پست مخصوص دوستاییه که با کامنتاشون منو شرمنده میکنن و با اینکه من براشون کامنت

نمیذارم بازم منو فراموش نمیکنن و همچنان دوستیشونو بهم ثابت کردن.

باید بگم که شرمنده ی دوستای گلم هستم.

راستش مدتیه که واسه بعضی از وبلاگا نمیتونم کامنت بذارم.نمیدونم مشکل از کجاست.

هم ویندوزمو عوض کردم هم از چندتا مرورگر مختلف استفاده کردم ولی قسمت رمز کامنت هارو

باز نمیکنه.یه کم هم سرم شلوغه نمیتونم برم دنبالش و راه حلشو پیدا کنم آخه درسام تلنبار شده

و این استادام پشت هم امتحان میگیرن.

دوستان مطمئن باشید به تک تک وبلاگا سر میزنم و همه پست هارو میخونم و همه ارو از بر هستم.

اگه کسی میدونه مشکل از کجاست ممنون میشم راهنماییم کنه...

تا پست بعدی به خدا میسپارمتون...

دعا کنید امتحانامو خوب پاس کنم...

 

 

[ یکشنبه یکم خرداد 1390 ] [ 23:29 ] [ girlsea ]

چرا مضطرب و نگران می شوید؟خود را به من بسپارید آنگاه من خود به مشکلاتتان فکر میکنم.

من هیچ چیز از شما نمی خواهم مگر اینکه خود را به تمامی به من بسپارید.من تنها زمانی در کارهای

شما مداخله می کنم که شما چگونه تسلیم شدن را بیاموزید.با همه ی ترس ها ونا امیدی ها خداحافظی

کنیدولی شما در عمل نشان میدهید که به من اعتماد ندارید.

حال آنکه می باید چشم و گوش بسته به من تکیه کنید.

تسلیم یعنی فکرتان را مشغول مشکلات و مسائل نکنید بلکه همه چیز را به دست من بسپارید و بگویید:

"خداوندگارا اراده ی تو جاری می شود تو خود مشکلاتم را حل کن."

تسلیم یعنی آنکه بگویید:

"خداوندگارا ستایش تو را که همه چیز به دست توست و تو امور مرا به بهترین نحو و آنگونه که به صلاح من

است تدبیر می کنی."

به یاد داشته باشید که فکر کردن راجع به نتیجه کار خلاف تسلیم بودن است.آن به این معنی است که شما

نگویید چرا مسئله ای آن نتیجه ی دلخواه شمارا به بار نیاورده است...

این نوع رفتار نشان می دهد که شما عشق من به خود را باور ندارید و به این حقیقت که زندگی شما تحت

کنترل من است و هیچ چیز از سیتره ی من خارج نیست اعتقاد ندارید.

هیچ گاه و راجع به اینکه مسئله ای چگونه و به چه نحوی تمام خواهد شد و چه پیامد هایی به دنبال

خواهد داشت فکر نکنید...

این وسوسه در شما نشان این است که به من اعتماد ندارید.اگر می خواهید که من امور شمارا به

عهده بگیرم می باید تمام تشویش ها و نگرانی ها را کنار بگذارید.من تنها زمانی که شما را از راهی به راه

دیگری که انتظارش را ندارید هدایت کنم خود شمارا در میان بازوانم حمل خواهم کرد...


پ.ن 1:

       خداوندا تورا غریب دیدم و غریبانه غریب شدم...تورا بخشنده پنداشتم و گناهکار شدم...

       تورا وفادار دیدم و هر جا که رفتم باز گشتم...تورا گرم دیدم و سرد ترین لحظه ها به سراغت آمدم

                                 تو مرا چه دیدی که اینگونه وفادار ماندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن 2:

          آرام باش, تفکر کن, توکل کن, آنگاه دستان خداوند را میبینی که زودتر از تو دست به کار شدند....

[ سه شنبه سی ام فروردین 1390 ] [ 13:56 ] [ girlsea ]

دیشب از جنوب اومدم.سال تحویل با دوستام دوکوهه بودیم.چقدر دلم تنگه واسشون.

اومدم که از شهدا بنویسم ولی نمیدونم چی بگم.خدایا کمک کن بتونم ازشون اونجوری که شایسته اشونه بگم.

کلمات قاصرن از توصیف زیباییهای شهداو کارایی که انجام دادن.اونا هم مثل من بودن ولی بلاخره

راهشونو پیدا کردن.راه سعادت........

جاتون خیلی خالی بود تو فکه ,فتح المبین, شلمچه , یادمان شهدای رمضان , اروند......

وای که فکه چه حالی داشت...حس آرامش, پاکی,غربت,غم...نمیدونم چه جوری بگم یه جور

غریبی که به آدم آرامش می ده...شلمچه چه ابهتی و فتح المبین چه مظلومیتی داشت...

تو خیابونا که راه میرفتیم غربت موج میزد بوی خون می اومد....بوی خون پاک شهدا...

هنوز بعد از 20سال خرمشهر آباد نشده و یه شهر جنگ زده است...

بوی خون و غربت و مظلومیت شهدا میخواد آدم و خفه کنه.چقدر سخته از اونجا گفتن و سخت تر توصیف

شهداست.چقدر سخته از فکه نوشتن از شلمچه گفتن و از طلاییه حرف زدن.

شاید قبل ازینکه برم عاشقانه گفتن واسم سخت نبود ولی الان که اون صحنه هارو دیدم و عشقم

بهشون هزاران برابر شده سخته گفتن ازشون.آخه کلمه ای پیدا نمیکنم که در خور شهدا باشه.

کلمه ای پیدا نمیکنم که از شلمچه از فکه از طلاییه بگه.کلمه ای پیدا نمیکنم که بتونه احساساتمو بیان کنه.

فقط میتونم این جمله ارو بگم که اونجا کربلای ایرانه.

مارو بردم معراج شهدا......خدا خدا خدا چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چجوری بگم که اون حالو هوا توصیف بشه؟

چندتا شهید گمنام و که 27 اسفند تفحص کرده بودن آورده بودن.مردم چه کار میکردن!!!!!!!!!!!!!

الهی که من فدای خون پاکتون بشم....

رفتیم طلاییه محل شهادت شهید همت _شهید باکری _شهید میرافضلی و... نمیشه گفت به خدا نمیشه

از حال و هوای طلاییه گفت.نمیتونم از شلمچه بگم.نمیتونم از فکه بگم.اگه نرفتید برید تا درک کنید...

بغض داره خفم میکنه.دلم نمی خواست بیام کرج.وقتی پام رسید کرج و شلوغیه شهرو دیدم دلم از همه

آدما گرفت.از خودم از همه.هیچ چیز شهرم واسم قشنگی نداشت.با اینکه وقتی رسیدم هوای کرج و بوییدم

و گفتم دلم واست تنگ شده بود ولی وقتی یاد غربت اونجا افتادم دیگه هیچی واسم زیبا نبود.

وقتی یادم افتاد جوونای ما به خاطر ناموسشون از جونشون گذشتن دیگه چی واسم زیبا میمونه؟

مگه اونا مثل من جوون نبودن؟مگه آرزو نداشتن؟مگه عاشق نبودن؟خیلی هاشونم پرشروشور بودن.

همشون یه دنیا آرزوهای رنگ وارنگ داشتن.ولی گذشتن.از همه چیزشون گذشتن به خاطر مملکت شون

به خاطر ناموس شون.به خاطر ایمان شون.به خاطر خداشون.گذشتن به خاطر من تا الان زیر کولر گازی

بشینم و پاهامو بندازم رو هم و به قول خودم زندگی کنم؟گذشتن تا من الان عین خیالم نباشه که ایمانم

کجا میره؟.گذشتن تا من به فکر بزرگترین آرزوم که خرید یه سانتافه است برسم؟

بزرگ ترین هدف اونا شهادت و خدا بود.بزرگ ترین هدف من چیه؟خونه آنچنانی؟ماشین 100میلیونی؟

کفش و شلوار مارک دار؟مانتو های 100هزار تومنی؟نمیدونم......نمیدونم دیگه چی بگم وقتی نمیشه گفت.

عجب حالو هواییه غروبای طلاییه....راه شهادت و بهشت همه میگن سه راهییه...اینجا همت بی سر شده

میرافضلی پرپر شده...عشقو اینجا نشون دادن باکری هامون جون دادن..........

 

پ.ن:

                     کجایید ای شهیدان خدایی                     بلا جویان دشت کربلایی

                     کجایید ای سبک روحان عاشق               پرنده تر ز مرغان هوایی

                     کجایید ای شهان آسمانی                     بدانسته فلک را در گشایی

                     کجایید ای ز جان و جان رهیده                 کسی مر عقل را گوید کجایی

[ پنجشنبه چهارم فروردین 1390 ] [ 22:13 ] [ girlsea ]
سلام سلام سلام

چنین گفت زرتشت:که سوزانید بدی را در آتش تا ز آتش برون آید نیکی...چهار شنبه سوری تون مبارک

میخوام عیدم پیشاپیش بهتون تبریک بگم.یادتون نره منم وقت سال تحویل دعا کنید...

عیدتان مبارک...نوروزتان پیروز...سرتان سلامت...عمرتان دراز...دل تان خوش...لب تان خندان...

خیالتان راحت...باک تان پر...دنده تان چاق...چراغ تان سبز...سرعت تان معقول...عشق تان عمیق...

عزم تان جزم...کباب تان برگ...آسمان تان آبی...نورتان بالا...بنزین تان سوپر...سبیل تان چرب...

مدرک تان پی اچ دی...اشک تان خشک...عیش تان نوش...دم تان گرم...دیدتان باز...جیب تان پر پول...

گردن تان فراز...رقیب تان لوطی...رفیق تان شفیق...وام تان کم بهره...غم تان کم...دشمن تان متواری...

مالیات تان بخشوده...اخلاق تان انسانی...حال تان خوش...آزمایش تان منفی...کلسترل تان تحت کنترل

قند تان کله...ماشین تان بنز...ته دیگ تان نونی...اینترنت تان پرسرعت...بیمه تان کامل...گیس تان آراسته

کفش تان واکس خورده...بستنی تان اسمال مشتی...استیک تان فیله...ساندویچ تان مخصوص...

باغچه تان پر گل...قلیانتان چاق...فرش تان دست بافت...کوک تان کوک...وزن تان متعاذل...

مرحمت تان زیاد...زورتان به جا...اخبارتان به راه...ایده تان ناب...پوست تان کلفت...توقع تان کم...

حضورتان مستمر...لبخندتان مزمن...برنامه ریزی تان دراز مدت و نودتان نودو یک............

[ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ] [ 22:9 ] [ girlsea ]
دیروز با بچه ها  رفته بودیم قم.بعد از زیارت رفتیم قبرستون کنار حرم.اونجا یه قبر خالی و آماده بود

بچه ها دور قبر جمع شدن.فاطمه رفت تو قبر ایستاد و گفت بچه ها چقدر این تنگه جا نمیشیم توش

اومد بالا مینا رفت تو قبر.رفت به زور خودشو جا داد انقدر تنگ بود مینا با اون لاغریش به زور جا شد

اومد بالا یه حال عجیبی شده بود و شروع کرد گریه کردن.هر کاری کردم آروم نمیشد.گریه اش بیشتر

شد.کنجکاو شدم.مردم دورمون جمع شده بودن و با نگاهشون میفهموندن که چقدر شجاعیم.

واقعا هم شجاعت میخواست.به ترسم غلبه کردم.همیشه ازینکه میخواستم تو قبر حتی تو زنده بودن و

تو روز روشن تو قبر بخوابم وحشت داشتم.کفشامو دراوردم و رفتم تو قبر ایستادم.نمیشد نشست.

خیلی تنگ بود خیلی تنگ.به پهلوی راست خوابیدم تو قبر.نفسم در نمی اومد.

نترسیدم.اصلا نترسیدم ولی نمی دونم چه حالی بوود.خیلی عجیب بوود.خیلی حس غریبی بود.

به زور نفسمو دادم بیرون.یه کم آروم شدم.حس پرواز روح از بدن تا این حد آروم....

اومدم بیرون.چیزی نمی تونستم بگم فقط گفتم چقدر عجیب بود.بغض داشت خفم میکرد ولی

نمی تونستم گریه کنم.

فاطمه هم کنجکاو شد و کفشاشو درآورد و رفت تو قبر خوابید.اونم عین من یه نفس عمیق کشیدو

گفت یه جوری بود.یه حالی شدم.اومد بیرون.راه افتادیم.مینا همچنان گریه میکردو من بغض داشتم.

فاطمه هم میگفت حالم خرابه.

نمیتونستم راه برم.پاهام سست بود.به زور قدم بر میداشتم.یه جاهایی میشستم.واقعا راه رفتن

تو اون حال واسم سخت بود.

خیابون خیلی شلوغ بود مردم از نماز جمعه می اومدن.

مردم و نگاه میکردم و یاد تشییع جنازه خودم می افتادم:خدایا چه جوری بمیرم با این بار گناه؟

خودم و رو دست مردم میدیدم...منو دارن میبرن؟خدایا با چه رویی بیام پیشت؟

واااای خدا چه حال غریبی بود...

شونه هام هنوز سنگینه..

جالبه وقتی اومدیم بیرون فهمیدیم تو اون قبرستون دیگه هیچ کس و دفع نمی کنن و اون قبر آماده

قبر یه شیخ بوده که نبشش کرده بودن................

برای جان سپردن گریه میکنم

برای تاریکی قبرم گریه میکنم

برای تنگی گورم گریه میکنم

برای سوال نیکرو منکر گریه میکنم

عریان و خفیف و خار با بار سنگینی از گناه

پ.ن:

    کمی فکر کنیم

                 آیا وقت آن نرسیده است که خودمان را برای رفتن مهیا کنیم؟

                وقت بسیار تنگ است

                زیبا رفتن و پر کشیدن هنر انسانهایی است که میدانند برای چه آمده اند  

[ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 20:18 ] [ girlsea ]

یادم باشد حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که آزار دهدکسی را

یادم باشد که روزو روزگار خوش است و تنها دل من دل نیست

یادم باشد که جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم

یادم باشد که باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم

یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاک زیستن

"یادم باشد سنگ خیلی تنهاست"

یادم باشد که با سنگ هم لطیف رفتار کنم

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام _ نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان

"یادم باشد زندگی را دوست بدارم"

یادم باشد که هرگاه ارزش زندگی از یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم.

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد.

"یادم باشد معجزه ی قاصدک ها را باور داشته باشم"

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست خودش باز می شود

یادم باشد هیچ گاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

یادم باشد که هیچ گاه از راستی نترسم و نترسانم

"""یادم باشد که زنده ام"""


پ.ن

      چرا ماهی ها اینقدر اشتباه می کنند؟

       قلاب علامت کدامین سوال است که به آن پاسخ می دهند؟                        



[ شنبه سی ام بهمن 1389 ] [ 21:33 ] [ girlsea ]
سلام دوستای گلم

خیلی دلم براتون تنگ شده.این پست رو اختصاص دادم به شما دوتا.خیلی وقته حرفای دلمو نشنیدید.

چند وقتیه که دلم خیلی هوای اون روزا رو کرده.یاد شیطنتامون.یاد گریه هامون.یاد دلواپسیامون.

یادش به خیر.یاد اون روزای خوب.روز اولی که کلاسمون تشکیل شد من برگه ی انتخاب واحدو یادم

رفته بود بیارم و اشتباهی رفتم گروه a.تازه بعد از 1هفته بهم گفتن گروه b هستی.آخه برگمو گم کرده بودم.

وقتی اومدم تو گروه با شماها آشنا شدم.یادش بخیر یه روز 2شنبه ی سرد پاییز بود ما کلاسمون تموم شده

بود ولی اون گروه کلاس داشتن و باید منتظر می شدیم.من و نداو طاهره با هم رفتیم پارک پایینتر از دانشگاه.

تو راه شیرینی خامه ای هم خریدیم و کلی گفتیم و خندیدیم.بعد رفتیم سر اون چهار راهی که همیشه

آب انار میخوردیم تو راه من یه دفعه شروع کردم زمزمه کردن و بچه ها هم ساکت شدن:لحظاتی که کنارم

هستی و دستان یخ بسته ام را جانی تازه میبخشی لحظه ی امیدو آرزوست.لحظاتی که میروی و در پشت

سیاهی شب پنهان میشوی لحظه ایست که بغض جدایی در گلویم را میزند و اشک از دروازه چشمانم بیرون

میدود تا بر کویر گونه هایم بتازد و بر روی لبانم جان میدهد.با تو هست همه ی آرزوها و لبخندها و شادی ها

و بی تو گریه ها و حسرت ها.برایت مینویسم و برایت میخوانم.فریاد میزنم که بی پروا دوستت دارم.

جات خالی بود کیانا.بعد ازینکه تموم شد نداا گفت چقدر قشنگ بوود.همونجا بوود که پیوند عمیق دوستی

منو ندا بسته شد.........

یادش بخیر تو خوابگاه...یاد جمیله-مینا_هما_مه رو_شیرین_منا_...یادش بخیر

یاد اون عدس پلویی که ندا درست کردو همه رو ریختیم آشغالی و رفتیم از غذای بچه ها خوردیم.

یاد اون ماکارونی که من درست کردم و انقدر روغن داشت که گلوی همه گرفت و من چقدر فحش خوردم.

یاد اون بزن برقصای تو خوابگاه...یادش بخیر آخرای شب بچه ها دورم جمع میشدن و میخواستن فال پاسور

بگیرم براشون هرچی ام میگفتم اینا چرت و پرته به گوششون نمیرفت.

آآآآآآآخی یاد حسن و معصومه و بچه هاشون ...یادش بخیر یه بار حسن من و جا گذاشت و من که بهش

رسیدم کلی حرف بارش کردم و اومدم تو ماشین بعد داداشم کلی باهاش دعوا کرد.من عصبی شده بودم

و حرص میخوردم ندا هی میخندید  ومن میگفتم زهرمار حالتو میگیرم.آخه همش تقصیر ندای بی شعور بود.

بیچاره حسن هروقت منو ندارو میدید به ندا میگفت سر به سره این نذار این مثل داداشش خطرناکه_

داداشم بدجور حالشو گرفته بوود..آآآخی

یادش بخیر از دانشگاه که برمیگشتیم خوابگاه کلی تو اون پارک تاب بازی میکردیم.یه بارم من گوشیمو

اونجا گم کردم و وقتی رسیدیم خوابگاه متوجه شدیم و من و کیانا برگشتیم پارک با

راننده تاکسی هم دعوا کردیم.یاد بچه های دانشگاه بخیر_ یاد جوجه_ جیمبوووو _نوماااا_ قزوینه.

یادش بخیر ادای اون همه کاره ی دانشگارو که میگفت دانشگاه مال منه در میاوردیم.ساعتش واسه دستش

بزرگ بود و کفشای مردونش مثل تق تقیه خانوما میموند.بنده خدارو چقدر اذیت کردیما.

یادش بخیر استاد صادقی چقدر ماه بوود واقعا گل بوود.ساعت اول ادبیات داشتیم که همش

رستم درس میداد و همه امون خواب بودیم یادتونه 1جلسه مونده به آخر بهمون گفت 1بار هیچی نمیگم 

2بار هیچی نمیگم شماها از اول ترم سر کلاس خواب بودید دیگه آخر کلاسه بسه دیگه.ما بیدار شدیم و

10 دقیقه بعد دوباره همه خوابیدیم.ولی ساعت بعدش که با استاد صادقی داشتیم همه سراپا گوش

میشدیم و مشتاق شنیدن....

یاد اون دعای توسلی که واسه شفای خاله ندا همه بچه ها تو خوابگاه خوندیم بخیر.خدابیامرزه خاله ندارو

یادش بخیر شام رفته بودیم سفره خونه برگشتنی سوار یه تاکسی شدیم که آهنگ مورد علاقه ندارو

گذاشته بود و ندا سرشو از شیشه کرده بوود بیرون...چقدر سر این جریان خندیدیم

اون روزی که 7 نفری سوار تاکسی شدیم که بریم ترمینال...همه پول خوردامونو دادیم ندا که ندا حساب

کنه.ندا هم 2000تومنی داد به راننده.راننده هه باید 100تومن برمیگردوند_ تا برگردونه 10دقیقه ای طول

کشید.ندا میگفت آقا این 100تومن مال بچه هامه ما پول نداریم 2تا سیب زمینی میگیرم میدم بچه هام

خودمم پوستشو میخورم تورو خدا پولمو بده....چقدر سر اون 100 تومن خندیدیم....

کیانا یادته امتحان پایان ترم مدار فرمان داشتیم استاد گفت میندازتت تو هی بهم گفتی بیا مدار منو ببند

استاد فهمید نذاشت بعد که از امتحان اومدی بیرون زدی زیر گریه؟الهی فدای اون اشکات بشم.

وقتی بغلت کردم به قدری ناز گریه میکردی که دلم میخواست استادو خفه میکردم.بعدها هر وقت

پشت تلفن گریه میکردی دلم میخواست پیشت بودم و بغلت میکردم...یادش بخیر یه بار گل سر قرمز زده بودی

به موهات و اون همه کاره بهت گیر داد و اومدیم اینور خندیدیم بهش که دوباره صدات کرد و گفت از فردا نبینم

اینو بزنی که فرداش گل سر آبی زدی....هر وقت از اون گل سرا میبینم یاد تو می افتم..تو خوابگاه گل سر

تورو میزدیمبه چادر نمازمون که حجابمونو حفظ کنه.........

تو خوابگاه بچه ها رو راهی کرده بودم که یه روز بریم پارک.اون روزی که قرار گذاشته بودیم من مریض بودم

و تب و لرز داشتم.هرچی گفتم نمیام شماها نذاشتیدو من و به زور بردید....(فیلمش هست..البته شماها

ندارید)چقدر شیطونی کردیم و من بیشتر از همه _انگار نه انگار که مریض بودم .رنجر از همش باحالتر بود

ندا روبروی من بود قیافشو که میدیدم از خنده نفسم بند می اومد.سبزه که بود خونم میریخت تو صورتش

میشد نصفه شب.اون روز آخرای فروردین بود و نم نم بارون میزد...

یاد کافی شاپ اسمال مشتی _ یاد مشدده _ یاد همه ی اونایی که باهاشون خوش گذروندیم بخیر...

دلم خیلی هوای با تو بودن را کرده

دلم خیلی دوستتون داره

       سکوت نکن

                        سکوت که میکنی دلم میشکند.چیزی بگو که من رویای  باران را در کلام تو هیجی کنم

                         چیزی بگو تا راهم را بیابم.......... 

[ یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 ] [ 22:18 ] [ girlsea ]

21 بهمن 88 پر از خاطره است

پارسال این موقع با بچه ها تو راه مشهد بودیم

دلم داره واسه ایوون طلا پر میکشه

واسه صحن انقلاب.......


    پ.ن.
            دلم تنگه............
[ پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 ] [ 20:6 ] [ girlsea ]
دلم گرفته........
خیلی زیاد............





خدایا به اندازه ی هفت آسمونت دلم گرفته
تو میدونی چرا
میدونم که میدونی
ولی....










بغض داره خفم میکنه.....
[ سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 ] [ 23:39 ] [ girlsea ]

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه ی اول

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی

به روی یکدگر ویرانه می کردم


عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم


عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که میدیدم یکی عریان و لرزان

دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم


عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحه ی صد دانه می کردم


عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران  لیلی ناز آفرین را کو به کو  آواره و دیوانه می کردم


عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای  وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم


عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

به عرش کبریایی با همه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیز نا به جایی ناز بر یک ناروا گردیده

خواری می فروشد گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم


عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که میدیدم مشوش عارف و عامی

ز برق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش

به جز اندیشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم


عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم؟

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و

تاب تماشای تمام زشت کاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم؟


عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد

(معینی کرمانشاهی)

[ یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ] [ 21:32 ] [ girlsea ]
تو دلم یه دنیا حرفه که می خوام بگم براتو

تو بگو به من کجایی تا ببوسم خاک پاتو

آقاجون دلم گرفته مثه آسمون پاییز

میدونم مرغ دل من دوباره کرده هواتو

با خودم یه نذری کردم که اگه تورو ببینم

با همون نگاه اول جونمو بدم براتو

...گل زهرا....

چه خوبه خونه قلبم بشه جای تو همیشه

حک کنی رو صفحه ی دل نقش روی دلرباتو

چی میشه یه بار شبونه رد شی از کوچه ی قلبم

روی ماهتو ببینم یا که بشنوم صداتو

مارو هم یه نیمه ی شب تو نماز شب دعا کن

تا صبا برام بیاره صداو صوت دعاتو

بیا تا برات بمیرم که به عشق تو اسیرم

الهی به جون بگیرم همه ی دردو بلاتو

بیا تا دورت بگردم حالا که اسیر دردم

بیا ای یوسف زهرا ببوسم شال عزاتو

گفتی پر خون میشه چشمام

از غم یاس و شقایق

الهی که من بمیرم نبینم خون چشماتو

کی میای بابای خوبم؟مگه نمیبینی بچه هات به چه روزی افتادن؟مگه تو پدر امتت نیستی؟مگه نگران ماها نیستی؟پس کی میای؟دلم واسه حرف زدن باهات یه ذره شده.دلم واسه درد دل کردن باهات یه ذره شده.دلم واسه جمکرانت یه ذره شده.

خداجونم پدر امت رسولتو بفرست.خداجونم به حق مادرش بقیه غیبتش رو کم کن و هرچه زودتر برسونش.

خدایا ما دلمون یه دنیای پر از خوبی میخواد.دنیایی که آدماش با هم مهربون باشن.هوای همو داشته باشن.

دنیایی که آدماش واسه دیدن هم دیگه یه عالمه وقت بذارن.دنیایی که انتظار بارون و نداشته باشه و همیشه بارون بباره.

دنیایی که واسه بارونش حسرت به دلا نباشه.خداجونم ما دلمون دنیایی میخواد که همه توش ثروتمند باشن.

همه شاد باشن غمشون فقط رسیدن به تو باشه.همه با هم دوست باشن.اگه کسی کسیو دوست داره خیلی راحت بیان کنه.به فکر غرورش نباشه که شاید بشکنه!!!!!!!!!

خدااا دلمون دنیایی میخواد که همه فکر سالم  وهدف سالم داشته باشن.دنیایی پر از عشق و مهربونی . وفا...

دنیایی پر از تو!!!!!خدایا برسون صاحب مارو.کسی که میخواد مارو به مهربونیا ببره.کسی که به ما عاشق شدنو یاد میده.خوبی و وفارو یاد میده.خدایا یه جمعه ی دیگه هم به پایان رسید و ما هنوز چشم انتظار موعودش!!!!!

مهدی جان هرروز برای آمدنت دعا میکنیم و برای نیامدنت کارهای بسیار.!!!!!!!!!!!!!!!!

اللهم عجل لولیک الفرج

اگه این مطلبو خوندی 14 تا صلوات واسه ظهور امام زمان بفرست.

[ جمعه هشتم بهمن 1389 ] [ 13:41 ] [ girlsea ]

با تو همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش میکنند.

با تو آهوان این صحرا دوستان همبازی منند.

با تو کوه ها حامیان وفادار خاندان منند.

با تو زمین گاهواره ایست که مرا در خود می خواباند.

و ابر حریریست که بر گاهواره ی من کشیده اند...

وطناب گاهواره ام را مادرم که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد.

با تو دریا با من مهربانی میکند.

با تو سپیده ی هر صبح به گونه ام بوسه میزند.و نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه میزند.

با تو من با بهار میرویم.با تو من در عطر یاس ها پخش میشوم.

با تو من در هر شکوفه میشکفم.با تو من در هر طلوع لبخند میزنم.

در هر تندر فریاد شوق میکشم.در حلقوم مرغان عاشق می خوانم

و در غلغل چشمه ها می خندم.در نای جویباران زمزمه میکنم.

با تو من در روح طبیعت پنهانم.با تو من بودن را زندگی را شوق را عشق را زیبایی را

مهربانی پاک خداوندی را می نوشم.

با تو من در خلوت این صحرا در غربت این سرزمین در سکوت این آسمان

در تنهایی این بی کسی غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم.

و بوی باران بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک همه خوش ترین یادهای من شیرین ترین یادگاری من اند..

بی تو رنگ های این سرزمین مرا می آزارند.بی تو آهوان این صحرا گرگان هار من اند.

بی تو کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند.ابر کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند.

و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم آویخته اند.

بی تو پرندگان این سرزمین سایه های وحشت اندو ابابیل بلایند.

بی تو سپیده هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ایست.بیتو من با بهار میمیرم.

بی تو من در عطر یاس ها میگریم.بی تو من با هر برگ پاییزی می افتم.

بی تو در چنگ طبیعت تنها می خشکم.

بی تو من زندگی را شوق را بودن را عشق را زیبایی پاک خداوندی را از یاد میبرم.

بی تو من راهب معبد خاموشی سالک راه فراموشی ها باغ پژمرده ی پامال زمستانم.

بی تو درختان هر کدام خاطره ی رنجی. شبح هر صخره ابلیسی.دیوی.غولی.گنگ و پر کینه فرو خفته .

کمین کرده مرا بر سر راه باران زمزمه ی گریه در دل من.

بوی پونه .پیک . پیغامی نه برای دل من .بوی خاک تکرار دعوتی برای خفتن من.

شاخه های غبار گرفته. باد خزانی خورده.پوک. همه تلخ ترین یاد های من.تلخ ترین یادگاری های من اند.......

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطر آلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو

من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر می کردم

گاهی وقتا آدما بی دلیل دلشون میگیره و دوست دارن یه جای خلوت پیدا کنن و

تا جایی که میتونن اشک بریزن و گریه کنن.گاهی هم نه!!!!!!!!!

یه اتفاق باعث میشه همه ی شادی شونو از دست بدن و اونوقته که بی بهونه گریه ارو

سر میدن...گاهی هم آدما خودشون به خاطر شرایط یا  خاطر خدا یا به خاطر یه نفر دیگه

یا به خاطر اینکه دیگران و ناراحت نکنه تا اونایی که دوستشون داره دلگیرو ناراحت نشن

مجبور میشه کاری کنه که  دیگران و خوشحال کنه ولی خودش تا آخر عمر تو حسرت میمونه...

گاهی هم به خاطر فرار از یه مبارزه که معلوم نیست آخرش چی میشه !!!!!

اونوقته که توی دلگیری و ناراحتی نمیدونه چی کار باید کنه.

خودش باعث اون اتفاق شده.یه بغض سنگین راه گلوشو میبنده.

هوای چشاش ابریه.ولی نمیتونه گریه کنه.دلش میخواد داد بزنه.ولی برای چی؟؟؟؟؟؟

خودش بوده که این راه و انتخاب کرده کسی که مجبورش نکرده.

پس چرا داد بزنه؟؟؟؟؟؟؟؟گریه!!!!!گریه که میتونه کنه؟؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟چرا گریه؟؟؟؟؟

خودش خواسته مگه نه؟دیگران چی میگن؟میگن خله !!!!!خل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی هیچکس نمی دونه هیچ کس نمیفهمه که اون چه کار بزرگی کرده

و چقدر قشنگ گذشته!!!!!!!!!!!گذشتن!!!!!!!!!تازه می فهمم چه شیرینه!!!!!!!!!!

چه شیرینه!!!!!!!!!!اونوقته که مجبور میشه این بغض بزرگ و بریزه تو دلش

و هوای بارونیه چشاش و بپوشونه و یه لبخند عمیق ولی کذایی تحویل دیگران بده!!!!!!

تا دیگران بگن به به به به چقدر این آدم با شعورو عاقله!!!!!!!!!

ولی دلش چی؟؟؟؟؟؟؟بغضی که تو دلش میمونه چی؟کی سر باز میکنه؟شاید  آخر دنیا؟؟؟

شایدم روز قیامت؟؟؟؟؟کسی چه میدونه؟؟؟؟

عطر بارونو دوست دارم !!!!عااااشق بوی بارونم...ولی دارم میزنم به کویر!!!!

تا دیگه بوی بارونو حس نکنم.دیگه بارون گونه هامو نوازش نکنه...

تا دیگه نسیمی که بعد از بارون میاد ددست نبره تو موهام و موهامو تاب بده...

تا اون نسیم دیگه بوی بارونو نیاره....بذار بارون بباره.هرچقدم میخواد بباره...

واسه آدمایی که تشنه ان...من که دیگه تشنه نیستم...من سیراب شدم...

از بوی بارون از نم بارون از نوازشای بارون سیراب شدم....بارون باید بباره ...

ولی یادش میمونه که من چقدر واسه باریدنش دعا کردم..یادش میمونه وقتی میبارید چه عشقی میکردم...

همیشه زیر بارون صورتمو میبردم طرف آسمونو چشامو میبستم و به بی نهایت فکر میکردم...

به همه ی خوبیها...به عشق....به خدااااا....ولی باید رفت..باید نبود.باید گم شد.

باید گذشت!!!از عشق!!!از زیبایی!!!!کویر هم زیباست و پر از رمزو راز ولی هیچ وقت به پای بارون نمیرسه.

میرم به کویری که هیچ وقت بارون نباره.تا از بوی بارون مست نشم.تا دوباره هوای یار قدیمی (rain drop) نزنه به سرم...

امشب دلم خیلی گرفته..دلم تنگه ...چقدر زود دلم تنگ شده..

من که تازه دارم میرم پس چرا از الان دلم تنگه؟یعنی این دلتنگی تا کی دووم داره؟

نکنه همیشه باهام باشه؟تا قیامت؟؟؟؟اشکال نداره..دلتنگی بیا با هم دوست بشیم

توی راهی که دارم میرم تنهام..خیلی تنها...بیا با من قدم بردار بیا و تنهاییامو پر کن...

بیا دوستای خوبی بشیم واسه هم...وقتی رسیدیم به کویر منو تنها نذار!!!

کویر ترس نداره.من مواظبتم.کویر هم مهربونه.آره نه به اندازه ی بارون ولی مهربونه.

تو با من باش قول میدم زود با کویر دوست بشی.تو تا قیامت با منی پس با معرفت باش!!!!!!!!!!!!

میدونم یاد بارون تا ابد باهام میمونه و دلتنگیش میشه همدم تنهایی و شب های من.

ولی شاید قشنگترین یادگاری از بوی بارون همین دلتنگی باشه. و شاید یه روز دوباره برگردم...

وشاید یه روز من و بارون همدیگه ارو ملاقات کردیم...و تو اوج دلتنگی در هم غرق شدیم و یکی شدیم...

وشاید....وشاید هزاران شاید دیگه!!!!!!!!!!!!

کسی چه میدونه چی پیش میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم تنگه برای گریه کردن!!!!!!!!

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است...بیا ره توشه برداریم..قدم در راه بی برگشت بگذاریم...ببینیم آسمان هر کجا همین رنگ است؟؟؟

دست اندر کار آفرینشی دشوار و پر شکوهم.یک هیرا گیری مطلق و ناتمام.یک انفجار آرام و خود آگاهانه و طولانی..

خدایا کفر نمی گویم

پریشانم چه می خواهی تو از جانم؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامرئان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دستو زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر میگویی!!!!!نمی گویی؟

خداوندا اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آنطرف تر

عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟

خداوندا اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه ی خلقت

از این بودن

ازین بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می دانی

که انسان بودن و ماندن چه دشوار است

چه رنجی می کشد آن کس که انسان است

و از احساس سرشار است

البته همه ی ما میدونیم که خلقت خدا بی نقصه و این نفس ماست که راه هارو بیراهه میکنه و مارو از عرش خدا به چاه ضلالت میکشونه.و خدا خودش گفته اگه تو منو انتخاب کنی راه ها و کارهارو برات هموار میکنم.این شعرم فقط یه درد دل کوچیک بود با خدای مهربون و عاشق..

صمیمانه ترین  نامه ها نامه هایی است که به هیچ کس مینویسیم و سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی آن را ایجاب نکند و این هاست "حرف هایی که هر کسی برای نگفتن دارد"

gp27zlpsozyip325qd2.gif
[ دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 ] [ 21:21 ] [ girlsea ]
اگر....اگر دروغ رنگ داشت هرروز شاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست و بی رنگی کمیلب ترین چیزها بود...

اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی.آنگاه شاید شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی....

اگر گناه وزن داشت هیچ کسی را توان آن نبود که گامی بردارد...

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم ,همه وسعت دنیا یک خانه می شد و تمام محتوای سفره سهم همه بود و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد...

اگر خواب حقیقت داشت همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از ناباوری بودم...

اگر همه سکه داشتند , دل ها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند و یک نفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه اش را نثار او کند........

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزش ترین کالا بود زیبایی , نبود خوبی هم شاید...

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم؟میگریستیم؟کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟آری....بی گمان پیش تر از این ها مرده بودیم اگر عشق نبود...

اگر کینه نبود قلب ها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند و من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان بلند تورا نوازش می کردم و تو سنگی را که من به شیشه ات زه بودم به یادگار نکه می داشتی و ما پیمانه هایمان را شب های مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم.........

د.شریعتی

[ یکشنبه نوزدهم دی 1389 ] [ 14:28 ] [ girlsea ]
زن عشق می کارد و کینه درو می کند

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

برای ازدواج در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو در هر زمانی بخواهی به لطف قانون گزار میتوانی ازدواج کنی...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو....؟؟؟؟؟؟

او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی!!!!!!!

او میزاید وتو برای فرزندش نام انتخاب میکنی!!!!!!!!

او درد میکشد و تو نگرانی کودک دختر نباشد...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی میبینی!!!!!!!

او مادر میشود و همه جا می پرسند نام پدر؟؟؟

و هر روز او متولد می شود,عاشق می شود, مادر می شود , پیر می شود و میمیرد....

و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو میکند.

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان, جوانی بر باد رفته اش را می بیند

و در قدم های لرزان مردش, گام های شتابزده جوانی برای رفتن

و دردهای منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن

و فقط رفتن را در دل او زنده می کند........

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ....

واین رنج است........................................................................................

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

د.شریعتی

[ یکشنبه نوزدهم دی 1389 ] [ 13:56 ] [ girlsea ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ یه دفتر مجازی واسه دلنوشته های منه.جایی که میتونم حرفامو به کسایی که نمیشناسنم و در موردم قضاوتی نمیکنن بگم.امیدوارم لذت ببرید.

فروش بک لینکطراحی سایتعکس